تبیین فلسفه ای برای کودکان بر مبنای اندیشه های فیلسوفان تحلیلی

فلسفه برای کودکان تلاشی است برای بسط فلسفه، با این هدف که بتوان آن را مانند نوعی آموزش به کار برد. این فلسفه، آموزشی است که از فلسفه برای واداشتن ذهن کودک به کوشش در جهت پاسخگویی به نیاز و اشتیاقی که به معنا دارد، بهره می‌برد. گاهی فلسفه را به عنوان روشی برای خرد ورزی و مواجهه منطقی با مسائل و باورها به کار می بریم که در سنت فلسفه تحلیلی چنین کاربردی در میان است .عده ای تصریح می کنند که فلسفه عبارت از اندیشیدن درباره تفکر و راههایی که موجب ارتقای تفکر می شود . فلسفه در این کاربرد نه دانش ، بلکه مهارت است : مهارت تفکر منطقی ، تحلیلی ، اثربخش ، نقادانه و خلاق، در روی آورد لیپمن ، فلسفه برای کودکان به این معنا فلسفه است. (قائدی ، 1383) مطالعات و تحقیقات انجام شده نشان می دهد که دوران دانشگاه برای آموزش مهارت های ذهنی و استدلالی افراد بسیار دیر است و باید این کار را از دوره های کودکی شروع کرد؛ بدین ترتیب برنامه جدیدی زیر عنوان «فلسفه برای کودکان » طراحی شد و از آن طریق فلسفه وارد دبستانها و مدارس گردید ( مرعشی ، 1385). از یک سو فلسفه ي تحليلي بر اساس ديدگاهي كه از ابتداي تشكيل چنين جنبشي وجود داشته است، فلسفه را به تحليل گزاره ها محدود مي كنند. براي فلسفه براي كودكان نيز همين نظريه را بسط مي دهند. ويلسون (1992) و كورتيس (1985) و موریس (2000) از جمله فلاسفه ي تحليلي هستند كه فلسفه براي كودكان را به تحليل محدود مي كنند.  از سوی دیگر، ليپمن، موريس و ديگران فلسفه براي كودكان را محدود به تحليل فلسفي نمي دانند. (قائدی ،1386) سخن ويتگنشتاين نيز که فلسفه گونه‌اي فعاليت است و نه مجموعه‌اي از گزاره‌ها، بيان ديگري است از همين معني و چنين است که به سخن دقيق کانت مي‌رسيم که : "کار فلسفه نه آموزش انديشه‌ها بلکه آموختن انديشيدن است ." و به سخن دقيق‌تر و بس ژرف شادروان دکتر محمود هومن که : "فلسفه هيچ گاه آموخته نمي شود، بلکه ساخته مي‌شود"(نقیب زاده ،1386) . همچنین پیترز ( 1962) در کارهای اولیه خود به شیوه سقراطی عمل می نمود.. ایزرایل شفلردر تعریف فلسفه می گوید فلسفه جستجوی یک شی کلی بر پایه عقلانیت و منطق است از لحاظ تاریخی فیلسوف کسی است که در موضوعاتی چون طبیعت، جهان فیزیکی ، ذهن ، علیت ، قانون ، تاریخ و اجتماعی تفکر و تفحض کرده است (کراو ، 2007)  . د‌ر اين ميان بيشترين فايد‌ه شايد‌ نصيب مربيان گرد‌د‌، به جهت اينکه به آنان کمک مي کند‌ تا آنچه را قصد‌ د‌ارند‌ براي شاگرد‌ان انجام د‌هند‌، با وضوح و د‌قت بيشتري اعمال نمايند  بنابراین فيلسوفان تحليل گرا معتقد‌ند‌ علاوه بر تحلیل مفاهیم شاگرد‌ان بايد‌ قبل از هر چيز به مطالعه زباني بپرد‌ازند‌ که براي توصيف و توجيه معاني مورد‌ استفاد‌ه د‌ر زند‌گي به کار مي برند‌. به عبارتي بسياري از مسائل تربيتي عمد‌تاً مسائل مربوط به زبان است و اگر ما قاد‌ر باشيم زبان را وضوح بخشيم، توانسته ايم مسائل تربيتي را به روشني د‌ريافته و بهتر حل کنيم(رهنما ،1385) . با توجه به این مقدمه ، ابتدا مفهوم برنامه درسی فلسفه به کودکان از دیدگاه فیلسوفان تحلیلی و سپس اندیشه های این فلاسفه به اجمال مورد بررسی قرار خواهد گرفت : وینگنشتاین ، پیترز  و شفلر . شایان ذکر است که در این جا تنها آن بخش از اندیشه های این فیلسوفان مورد بررسی قرار می گیرد که با مبانی این برنامه نزدیکی داشته باشد. . بر همین اساس ، پژوهش حاضر در جستجوي پاسخ به این پرسش است تبیین فلسفه ای برای کودکان بر مبنای اندیشه های فیلسوفان تحلیلی چیست ؟

روش پژوهش

هدف پژوهش حاضر تبیین فلسفه ای برای کودکان بر مبنای اندیشه های فیلسوفان تحلیلی است . از همین رو از رویکرد تحلیلی مفهومی که از رویکردهای پژوهش کیفی است بهره گرفته می شود(شورت ، 1388).  بدین صورت پس از توصیف و تحلیل مفهوم برنامه درسی فلسفه از دیدگاه فیلسوفان تحلیلی ، در بخش بعدی تلاش می شود تا  نگرش وینگنشتاین ، پیترز  و راسل در زمینه مفهوم برنامه درسی فلسفه مورد بررسی قرار گیرد. مشخص می شود که با توجه به این طرز برداشت از  مبانی برنامه درسی فلسفه  مولفه های مرتبط چه معنایی پیدا می کند . سرانجام با توجه به مفهوم پردازی آشکار شده از برنامه  درسی فلسفه، تفاوت ها و تشابهات  مبانی فلسفی برنامه درسی فلسفه از دیدگاه  این فیلسوفان تبیین می شود.

 

بحث و نتیجه گیری

جریان‌های فکری در فلسفه تعلیم و تربیت، همواره تابعی از دگرگونی نگرش‌ها در فلسفه بوده است .  تلقی که فیلسوفان تحلیلی از فلسفه دارند، بیشتر به یک روش و نوعی فعالیت شبیه هست تا مجموعه‌ای از گزاره‌ها. از اینرو، نظام فلسفی سنتی که دارای بخش‌های نظری و دستوری از قضایا هست، نمی‌شود از این نوع فلسفه انتظار داشت.بنابراین ما در این مکتب، نوعی بینش فلسفی داریم نه نظام فلسفی که مجموعه‌ای از گزاره‌ها را شامل شود. تحلیل به عنوان یکی از جنبه های فلسفه ، کاری است که از زمان سقراط و با سقراط وارد عالم فلسفه شده است . به علاوه ، در طی تاریخ فلسفه بعد از سقراط ، افلاطون، ارسطو و فیلسوفان دیگر نیز در کار فلسفیدن خود از روش تحلیل استفاده کردند. فلسفه تحلیلی تعلیم و تربیت وظیفه خود را تحلیل و تبیین مفاهیم و شرح گزارهای تربیتی که توضیح و تحلیل ساختار فکر از طریق تحلیل های منطقی و زبانی است ، امری ضروری می داند فیلسوفان تحلیلی چون فرگه ،راسل،مور و ویتگنشتاین به استدلال های منطقی توجه خاصی داشتند. و رویکرد آنان به مباحث فلسفی اساساً با توجه به تحلیل های منطقی به ویژه منطق ریاضی بود. فیلسوفان تحلیل زبانی به جای تکیه به زبان منطق به زبان متعارف توجه نمودند . روش کار آنان تحلیل مفاهیم و پرداختن به نقش زبان در بیان اندیشه های فلسفی بود. به هر حال فلسفة ويتگنشتاين و آن هم مطالبي كه نوشته، منبع الهام بسيار مغتنمي است. در زمينه برنامةp4c  توجه به انديشة ويتگنشتاين و بخصوص روش او حتماً كمك كننده و الهامبخش است. برنامه درسی و فهرست مطالب نمی تواند به سهولت ، از نظرگاه اطلاعات و فنون مجزا تشکیل شودو برنامه ها و مطالب درسی باید طوری ساخته شود که دانش آموختگان را تا حد امکان با جنبه هایی مرتبط کند که با یکدیگر ارتباط درونی دارند. برنامة فلسفه برای کودکان  با نشان دادن پایان نیافتگی علم و با ایجاد روحیة کند‌وکاو و تحقیق در تمام زمینه های معرفتی علوم انسانی، آن را احیا می کند. این برنامه کودکان را وادار به تحقیق‌ می‌کند و از کودکی حل مسئله و تحقیق علمی را به آنها یاد می‌دهد. فیلسوفان تحلیلی مانند راسل و ویتگنشتاین وظیفه و کارکرد اصلی فلسفه تحلیلی وضوح بخشی به مفاهیم ، تصورات و نظریه های فلسفی است تا بدین وسیله به رفع ابهامات از اندیشه ها و آرای فلسفی بپردازند. کار این فیلسوفان عمدتا نظری است و حیطه علم و اندیشه را بیشتر از عمل در بر می گیرد.

آموزش فلسفه برای کودکان مطرح است  فلسفه ای است که جریان پرسیدن را به کودکان آموزش می دهد. نکته ای که  فیلسوفان تحلیلی معتقدند می توان به کودکان فلسفه آموخت  ، اما فقط در حد آموزش تحلیلی و روشن کردن مفاهیم .فلسفه فراتر از تحلیل است و آموزش فلسفه برای کودکان هم فراتر از تحلیل است.  بنابراین ایده ای که  فلاسفه تحلیلی برای  آموزش فلسفه برای کودکان در نظر می گیرند این است که ،به دانش آموز تحلیل کلمات را از طریق روشن سازی معانی آنها بیاموزند ، موافقند ، و اعتقاد دارند آموزش فلسفه برای کودکان نباید فراتر از این عمل کند، آنها معتقدند آموزش فلسفه برای کودکان باید کودکان را به گونه ای آماده سازد تا بتوانند از پس سوالات فلسفی برایند و به عبارتی روش درمان عقلانی ویتگنشتاین را پیش گیرند. کودکان تاریخ فلسفه را یاد نمی‌گیرند، بلکه نحوة فیلسوفانه فکرکردن یا نحوة تفکر فیلسوفانه را یاد می‌گیرند. برای این آموزش بایستی برنامه درسی دارای روش ، مهارت و محتوایی باشد. پس می توان گفت روش تحليل فلسفي د‌ر تعليم و تربيت هم براي د‌انش پژوهان تربيتي و هم براي مربيان تربيتي مي‌تواند‌ مفيد‌ فايد‌ه واقع گرد‌د‌. د‌ر اين ميان بيشترين فايد‌ه شايد‌ نصيب مربيان گرد‌د‌، به جهت اينکه به آنان کمک مي کند‌ تا آنچه را قصد‌ د‌ارند‌ براي شاگرد‌ان انجام د‌هند‌، با وضوح و د‌قت بيشتري اعمال نمايند‌. بنابراین فعالیتهای فکری فیلسوفان تحلیلی تعلیم وتربیت می تواند در بردارنده هدایت های عملی برای معلمان و مربیان باشد .

پیاژه

نظریه یادگیری رشد شناختی پیاژه

ژان پیاژه (۱۹۸۲ ۱۸۹۶) یکی از برجسته ترین و نامورترین روان شناسان قرن بیستم است. او در دوران کودکی علاقه وافری به مطالعات زیست شناسی از خود نشان داد و همین امر موجب شد که به فلسفه علم روی آورد. ابتدا به مطالعه درباره فلسفه ارسطو و برگسون پرداخت و اندکی بعد فلسفه دکارت و کانت توجه او را به خود جلب کرد.  پس از اخذ مدرک دکتری در رشته جانورشناسی در مدرسه پاریس به مطالعه درخصوص استاندارد کردن آزمونی درباره تفکر منطقی کودکان پرداخت. او در روند این مطالعات پی برد که به اقتضای سن، پاسخ کودکان نسبت به سوالات واحد یکسان نیست و پاسخ دادن آنها نشان می دهد کودک هنگام پاسخ دادن از روش معینی پیروی می کند که چنین امری ریشه در ساخت فکری کودک دارد. هر چند سوال کلیدی پیاژه در این جمله خلاصه می شد که «انسان چگونه فکر می کند؟» ولی در دوران حیات علمی خویش تنها توانست به بخش اندکی از این سوال یعنی بررسی تحول شناختی کودکان و نوجوانان بپردازد.( پارسا ، 1371 ، ص 159)

بررسی چگونگی تحول شناختی کودکان و نوجوانان مقدمات نگارش ده ها کتاب و چند صد مقاله را برای او فراهم آورد که از آن جمله می توان به زبان و تفکر کودک (۱۹۲۴)، داوری و منطق کودک (۱۹۲۵) مفهوم کودک از جهان (۱۹۲۶) و داوری اخلاقی کودک (۱۹۳۲) اشاره کرد. مسلما ژان پیاژه یکی از پرکارترین اندیشمندان قرن بیستم به حساب می آید که علاوه بر نگارش آثار عمیق و بدیع، به لحاظ حجم آثار نیز جایگاه برجسته ای دارد. برخی از کتبی که پیاژه به نگارش در آورده حاصل مطالعات او درباره چگونگی رشد شناختی سه فرزند دخترش است که می توان کتاب هایی همچون اساس هوش کودک (۱۹۳۵) شکل گیری واقعیت در ذهن کودک (۱۹۳۷) و بازی و تقلید در کودکی (۱۹۴۰) را نام برد. بسیاری از دانشمندان از آثار پیاژه تاثیر پذیرفته اند که از آن جمله می توان به لارنس کلبرگ که در نظریه اخلاقی اش بدون شک متاثر از نظریه شناختی پیاژه بوده است و جروم برونر اشاره کرد. (همان منبع،ص 159)

شیوه مطالعه پیاژه

مساله اصلی برای پیاژه بررسی این سوال بود که شناخت برای آدمی چگونه حاصل می شود. شیوه اتخاذ شده توسط پیاژه نشان از نگاه عملگرایانه او دارد. او برای پاسخگویی به این سوال درصدد برآمد تا تمام مراحل تحولات رشد شناختی کودک را از نخستین حرکات انعکاسی نوزاد تا اندیشیدن در قالب تفکر منطقی و انتزاعی دوره بزرگسالان را مورد کنکاش و بررسی قرار دهد. او از طریق روش بالینی تلاش کرد روش طبیعی کودک برای اندیشیدن را بیابد. مسلما نمی توان آرای او را صرفا محصور در قلمرو روان شناسی دانست. او در نگارش آثارش از شعب مختلف علوم مانند زیست شناسی، فلسفه، منطق و ریاضی استفاده کرده است. برخی بر این اعتقادند که مطالعات عمیق و دقیق او معلول بهره مندی او از فلسفه و زیست شناسی بوده است. (کدیور ،1380،ص 24)

نگاه پیاژه به انسان

پیش از بررسی آرا و نظرات پیاژه درخصوص مساله شناخت، مناسب است که نگاه او به فاعل شناس مورد بررسی قرار گیرد. تشابه بسیار زیادی میان دیدگاه های پیاژه و فیلسوفان بنامی همچون ارسطو و دکارت در باب انسان وجود دارد. چنانچه می دانیم ارسطو و دکارت هر دو اساس و بنیان اصلی وجود آدمی را عقل می دانستند. چنانچه ارسطو انسان را حیوان ناطق تعریف کرده و دکارت نیز از جوهر عقل در آدمی سخن به میان آورده است. پیاژه نیز به تبعیت از آنها به جایگاه عقل اشاره و هوش و عملکرد های آن را اساس هستی آدمی در نظر می گیرد.  پیاژه در بحث رشد آدمی، آن را به عنوان یک کل واحد در نظر می گیرد که در این فرآیند رشد، شناخت، عواطف، خواسته ها و اعمال فرد در ارتباطی متقابل تحول می یابند. به عبارت دیگر او معتقد است که «محتوای شناخت آدمی مجموعه ای از دریافت های فکری، عاطفی، اجتماعی و اخلاقی است. در بسط این مطلب می توان چنین گفت که نه تنها نمی توان میان روان کودک و ساختمان وجودی او مرزبندی کرد بلکه حتی نمی توان روان کودک را به اجزای مجزا از هم از قبیل تفکر، احساسات و اعمال تقسیم کرد. این به علت آن است که از نگاه پیاژه انسان از همان بدو تولد یک موجود واحد است که در جریان رشد در قالب یک کلیت واحد تحول می یابد. در یک کلام روان متحول آدمی همچون شبکه در هم تنیده ای است که همواره در حال رشد و پیچیده تر شدن است. پیاژه در بیان آرا و نظرات خود پیرامون روان کودک، با نگرش جان لاک به این موضوع مخالف است. چنان که می دانیم جان لاک معتقد بود روان کودک همچون لوح سفیدی (tabula rasa) است که تنها عوامل خارجی به آن شکل می دهد.  پیاژه همان گونه که با جان لاک مخالف است با دیدگاه برخی روان شناسان که روان کودک را به یک دستگاه پیچیده و آماده تشبیه کرده اند که فارغ از جهان خارج و تحولات و تغییرات آن به کار خود مشغول است، مورد نقد قرار می دهد.

او روان کودک را به گیاهی تشبیه می کند که از یک سو تحت تاثیر محیط خارجی است و از سوی دیگر «از درون و متناسب با نیروهای داخلی» به رشد خود ادامه می دهد. او با طرح چنین دیدگاهی به فعال بودن روان کودک و تاثیرگذاری بر محیط خارجی تاکید می کند. به چنین تاثیرگذاریو تاثیرپذیری، الگوی تاثیر متقابل زیستی (the biological interplay model) گفته می شود. ( لطف آبادی ، 1380،ص 60)

دو دیدگاه متفاوت درباره نقش فن آوری اطلاعات در برنامه درسی

 

دیدگاه نخست، دیدی ابزاری به فن آوری اطلاعات دارد و در واقع فن آوری اطلاعات را وسیله ای برای پیشبرد اهداف  برنامه درسی و تحولی در روشهای یاددهی- یادگیری می داند. این دیدگاه معطوف به ابزارها در تعلیم و تربیت، قهرا ملازم با نگاه ابزاری به فن آوری اطلاعات و تقلیل آن در حد یک فن آوری آموزشی است. این نوع نگاه به وضوح از توجه به دلالت های فن آوری جدید به عنوان یک مقوله تمدنی برای تعلیم و تربیت ، باز می ماند. واضح است که با این طرز تلقی، این دیدگاه در پی آن خواهد بود تا روش ها یا ساز و کارهای سنتی تعلیم و تربیت را دستخوش تغییر و دگرگونی نماید و تمام توجه خود را به این گونه فرایندها معطوف می دارد.

اما دیدگاه دوم، محدود به روشها و ابزارهای تعلیم و تربیت نیست بلکه اساس، فلسفه، ماهیت، اهداف و کلیه فرایندهای تعلیم و تربیت و برنامه درسی را نشانه گرفته است.

این دیدگاه، در پی ایجاد انقلابی در زمینه تعلیم و تربیت می باشد و دیدگاه ابزاری به فن آوری اطلاعات را به کلی مردود دانسته و معتقد است که فن آوری اطلاعات و تحولات در این زمینه، باعث به وجود آمدن دوران جدیدی در تعلیم و تربیت شده است. طبق نظر این دیدگاه این تحولات باعث به وجود آمدن نیازهای جدید در جامعه شده است و از آنجایی که اهداف از نیازها نشأت می گیرند، بنابراین اهداف تعلیم و تربیت نیز دچار تحول و دگرگونی خواهد شد. در عصری که به فن آوری اطلاعات مشهور شده، متخصصان تعلیم و تربیت و برنامه ریزان درسی نباید در جستجوی اهداف و رویه های سنتی باشند که ماحصل آن به وجود آمدن انسانهایی قالبی است که هیچ گونه کارایی در جامعه معاصر نخواهند داشت. بلکه به کلی می بایست دیدگاه و روش خود را در این زمینه متحول ساخته و همگام با تحولات شوند. در واقع همانطور که اشاره شد اهداف تعلیم و تربیت تحت تأثیر این تحولات قرار گرفته و دستخوش تغییرات فراوانی شده است و اهداف جدید، طالب تجربیات آموزشی، مواد آموزشی و محتوای آموزشی متفاوت است. با اندکی تامل متوجه خواهیم شد که ما نخواهیم توانست فقط به تغییر به تغییر در روشها و متدهای آموزشی بسنده کنیم بلکه باید کل فرایند برنامه درسی مورد توجه قرار گیرد و متناسب با تحولات علمی در این زمینه‏ی خاص گردد. این دیدگاه معطوف به اثر بخشی است و اشاره به این نکته دارد که زمینه‏ی اصلی تعلیم و تربیت و برنامه درسی می بایست متأثر از این تحولات شوند. تجزیه و تحلیل نظام های آموزشی و عدیده تحقیقاتی که در این زمینه صورت گرفته مؤید این واقعیت است که نگاه سنتی به تعلیم و تربیت دیگر نمی تواند پاسخ گوی نیازهای نسل جوان در عصر اطلاعات باشد. این ناتوانی، تحول در برنامه های درسی را امری ضروری و اجتناب ناپذیر ساخته است. خواسته یا ناخواسته گرایشی که به سمت یک فرهنگ تازه تربیتی در حال حرکت است، دیر یا زود بر ساختار و فضای نظام آموزشی حاکم خواهد شد. اما طراحان و مجریان برنامه های درسی، باید توجه کنند که تحول صرفاً به معنای اصلاح شیوه ها و ابزارهای آموزشی نیست بلکه کل عناصر دخیل در فرایند برنامه ریزی درسی و به طور کلی تمام مولفه های یاددهی یادگیری می بایست دستخوش این تغییر و تحول شوند.

اگر همچون برخی تحلیل گران، عصر توسعه فن آوری اطلاعات را موجب سست شدن و نهایتاً منتفی شدن ضرورت ادامه‏ی حیات مدارس به عنوان یک نهاد اجتماعی ، تلقی نکنیم، دست کم باید بپذیریم که باید تحولی اساسی  یا انقلابی در این نهادها به وقوع بپیوندد.

در حوزه تعليم و تربيت، فناوريهاي اطلاعات و ارتباطات مجموعه وسايل و تركيبات به كارگيري كامپيوتر و برقراري ارتباط است كه به اشكال مختلف معلمان، دانشآموزان، فرايند يادگيري و گستره بالايي از فعاليتهاي آموزشي را مورد حمايت قرار ميدهند.

نحوه تعامل معلمان و دانش‌آموزان و نحوه ادارة مدرسه براي يادگيري، بخشي از فلسفه يادگيري و پداگوژي مدرسه است . با ورود فناوري اطلاعات و ارتباطات به محيط مدرسه ، اين فلسفه دچار تغيير شده و محيطي كه در آن معلم به عنوان فراهم‌كننده اصلي محتواي آموزش شناخته مي‌شود ( فلسفه معلم محور ) به محيطي تبديل مي‌شود كه در آن معلم نقش تسهيل‌كننده فرايند كسب اطلاعات توسط دانش‌آموزان را بر عهده دارد ( فلسفه دانش‌آموز محور).

تغيير در تدوين طرحها و خط‌مشي‌ها : ورود فناوري اطلاعات به محيط مدرسه و تغييري كه در نتيجه آن در فلسفه آموزش و يادگيري در مدرسه بوجود مي‌آيد اين زمينه را فراهم مي‌كند كه خط‌مشي‌هاي آموزش نيز دچار تغيير شوند . با شكل‌گيري اين تغيير رويه‌هاي دستيابي به اهداف كلي و جزئي نيز تغيير مي‌كنند . 4. تغيير در تسهيلات و منابع اطلاعات1 : . تغيير در توانائي‌هاي حرفه‌اي كاركنان مدرسه . . تغيير در ميزان مشاركت جامعه : . تغيير در شيوه ارزيابي

بنابراین زندگی در دنیای کنونی نیازمند آموزش و پرورش مبتنی بر دانایی، تحقیق و نوآوری است و استفاده از فن آوری های جدید ارتباطی ما را در این امر یاری می کند و سبب  :

-        ارتقای کیفیت فرایند یاددهی- یادگیری-        ایجاد فرصتهای یادگیری برابر -        توجه به تفاوت های فردی

-        کمال بخشیدن به خود و محیط پیرامون می گردد.